تبليغاتX
خوابگرد
چراغها را خاموش میکنم.پنجره را باز.تمام کبریتها را،سیگارها را از کمر شکسته ام!

کز می کنم روی صندلی که برعکس اسمش اصلا هم راحت نیست!

تف به هرچه قانون علمی است...اینجا یک نفر،بی نور،بی شعله،بی دود،در وفور اشک و آه...

می...سو...زد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 11:56 توسط مینا


اپیزود اول٬اتاق:

چشمهایم را باز میکنم.نیستی!از جا بلند میشوم.تمام تنم درد میکند...سرم درد میکنم...چشمهایم حتی درد میکند...دستی به موهام میکشم روبروی آینه!

اپیزود دوم٬آشپزخانه:

چای می ریزم سرد و تلخ!مثل آن روزهای...مثل همان روزها...لیوانی و پررنگ!قرص ها توی دستم...مثل آن روزهای...مثل همان روزها...

قرص ها را یکی یکی می جوم!می جوم که خوب خوب یادم بماند چه زهرماری است که سر پا نگهم داشته!

چایم را می نوشم!

اپیزود سوم٬روی تخت:

روی تخت افتادم.حالم بد است...تو نیستی!

اگر تا دیروز شک داشتم که زمین می چرخد امروز مطمئن شدم!گوربابای گالیله و کلیسا!

حالا روی این تخت کسی افتاده است که در سرش٬در تنش٬دیروز می چرخد...فردا هم!امروز را نمی فهمد.

زمین می چرخد...زمان می چرخد...حالم بد است!

اپیزود چهارم٬دستشویی:

خودم را به دستشویی می رسانم!بالا می آورم حالم را ...زندگیم زمین ریخته است!زندگیم بیشتر از همیشه بوی تعفن می دهد!حال خودم را هم بهم می زند.

اپیزود پنجم٬اتاق:

توی اتاق می روم.تمام لباسهایت را از کمد بیرون می کشم.جیب تمام کتهایت را...تمام کیفهایت را...لای تمام دسته چک هایت را می گردم...پیدایش نمی کنم.

تو همیشه حواست پرت بوده است!موبایلت را...ساعتت را...سویچ ماشین را حتی جا میگذاری. روی میز کارت...روی اپن آشپزخانه...کنار تلویزیون...روی تخت...

همه جا را می گردم...هرجا که ممکن است پیدایش کنم را می گردم اما نیست...

اپیزود ششم ٬اتاق:

مثل دیوانه ها عربده می کشم و گریه میکنم...

روی لباسهایمان راه میروم...

سرم گیج می رود و می افتم!می افتم و می افتد...قاب عکسمان می شکند...خنده ی قشنگمان می شکند...

دستهایم خون می آید...ا

از حال می روم.

اپیزود هفتم ٬اتاق:

بلند می شوم...تمام تنم درد می کند...سرم درد می کند...تلو تلو میخورم...چند ساعتی گذشته است!

اتاق را مرتب می کنم...

تا آمدنت چیزی نمانده است!

اپیزود هشتم٬آشپزخانه:

پیاز را چقدر دوست دارم این روزها...که بهانه ی خوبی است برای اشک هایم!

دیشب...تمام تنت درد می کرد...سرت درد می کرد...برایت سوپ می پزم.

اپیزود نهم٬اتاق:

لباسم را عوض میکنم.موهایم را شانه...

ریمل روی مژه هایم بند نمی شود...اشک امانم نمی دهم.

خط چشمم حتی هی شسته می شود و روی گونه ام  می ریزد...

با هر مصیبتی که هست...برایت آرایش می کنم.

اپیزود نهم:

در را باز میکنی...سلام...

و من مدام حالت را می پرسم و می گویم که چقدر دلم برای تو تنگ شده است... و یک بند حرف می زنم برایت و ...

تو فقط لبخند می زنی...از آن لبخندهایی که فریاد می زند خسته ای!!!که حوصله ام را شاید نداری...

شام می خوریم.

وبعد روی کاناپه دراز می کشی و می خواهی هزار و چند کانال را دنبال کنی...

اپیزود دهم:

با سینی چای می آیم...تو روی کاناپه با کنترلی در دستت خوابیدی...

چای را روی میز می گذارم...و پتو می کشم رویت!

اپیزود یازدهم:

روی تخت افتادم و بالش را روی صورتم فشار می دهم...

اپیزود دوازدهم:

چشمهایم را باز میکنم.نیستی!از جا بلند میشوم.تمام تنم درد میکند...سرم درد میکند...

دیروز هم...همه جا را گشتم...دنبال خودم!!!مرا کجا جا گذاشتی؟؟؟که هر چه میگردم پیدا نمی کنم خودم را تا نشانت دهم!

کداممان گم شدیم من یا تو؟؟؟

اپیزود سیزدهم:

هوای تراس سردتر از آن است که فکرش را می کردم.

تمام تنم درد میکند...سرم درد میکند...

دودش آنقدرها هم غلیظ نیست اگرچه بوی بدی می دهد بدتر از بوی زندگی بالا آورده ی دیروز نیست!

.

.

.

چایم را سرد می خورم و تلخ.لیوانی و پررنگ!و بلند بلند فروغ می خوانم.

اپیزود آخر:

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

******************

سر نوشت:یلداتان گرم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:22 توسط مینا |


ما کاری به حکم نداریم.

حکم رو کاغذ مال محکمه است...

اصلیت حکم مال خداست.

                                                اعتراض-مسعودخان کیمیایی-

.

.

.

تا یلدا نمی نویسم...

برام دعا کنید.

بر

می

گر

دم!

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 20:4 توسط مینا |


باران می آید ...تو می روی

و من خط می کشم سرمشقهای هفت سالگیم را با عقده ی بدخیم بیست سالگی...شبهایی که

می نوشتم:"آن مرد آمد...آن مرد در باران آمد..."

اما...

***************

ناگهان چقدر دیر می شود..."قیصر"

"ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره کسی که جلوت نشسته عصبی و لت و پاره

من دیگه اصلا نمیخوام تیغو رو رگم بسرم

پایتخت دود و گوگرد

"قهرمان قصه" ...

نه رفیق!من قهرمان قصه نه بودم و نه هستم!

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 11:25 توسط مینا |


 

-آروم بگیر لعنتی...آروم بگیر....دیگه داری حالمو بهم میزنی!

-این چندمین سیگاریه که توی دستت از عرق نم کشیده اما به لبت نرسیده....

-جونم اما خیلی وقته که...

-تمومش کن این ادا ها رو!

-تمومش می کنم...

توی آینه هزار تیکه شده...سیگار روشن نشده رو زیر پاش له میکنه...

مدادش هنوز تیز و تراشیده پشت گوششه...

گاهی به جای تیغ روی رگ...میشه با مداد روی خط تمومش کرد!

.

.

.

بالا بیاور توی شعرت بغضهایت را...

دلتنگی و تنهایی  بی انتهایت را ...

بالا بیاور عشق را تردید را امشب

بیدار کن از خواب خوش خورشید را امشب

دارم تمام راه را با سینه می خیزم

کم کم. کم آوردم عزیزم...اشک میریزم

پاییز می آیدغرورم زیر پاهایت

خش خش کنان له میشود اما تماشایت

به مرگ هم می ارزد اما حیف مرگی نیست

دل "اشهد"ی می خواند اما حیف مرگی نیست

حال مرا هر روز و شب با طعنه می پرسند

از من سراغت را تمام شهر می گیرند

امشب تمامت می کنم تنهایی مفرط

به من به این حال پریشان دلم لعنت

یک استکان نیمه پر یک بسته قرص درد

نم نم عرق میریزم اما سرد اما سرد...

بس کن مرا از واژه ها از دفترت دیگر

بس کن مرا بس کن مرا از خاطرت دیگر

.

.

.

طولانیتر از اینهاست ولی واسه همین قدری که نوشتم معذرت میخوام.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پا نوشت:

این گسلهایی که می لزرند یعنی زلزله... آوار ...یعنی مرگ

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 8:28 توسط مینا |